http://depositfiles.com/files/rr6g2y3h9http://depositfiles.com/files/rr6g2y3h9">http://depositfiles.com/files/rr6g2y3h9>
نوشته شده توسط آناهیتا در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت
[URL=http://depositfiles.com/files/ahvcuxh61]http://depositfiles.com/files/ahvcuxh61[/URL]
نوشته شده توسط آناهیتا در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ساعت 13:35 موضوع | لینک ثابت
گفتم : خدای من ، دقایقی بود درزندگانیم که هوس می کردم سرسنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا برشانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، درآن لحظات شانه های تو کجا بود ؟
گفت : عزیزتر از هرچه هست ، تو نه تنها درآن لحظات دلتنگی که درتمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را ازتو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .
گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟
گفت : عزیزتر ازهرچه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی برزنگارهای روحت ریختم تا بازهم ازجنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم گذاشته بودی ؟
گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم ازاین راه نرو که به جایی نمی رسی ،توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز ازهرچه هست ازاین راه نرو که به نا کجا هم نخواهی رسید .
گفتم : پس چرا آن همه درد دردلم انباشتی ؟
گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی ، چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا ، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد باردگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد برخدا گفتن اصرار نمی کنی و گرنه همان بار اول شفایت می دادم .
گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...
گفت : عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت ...
نوشته شده توسط آناهیتا در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت
دست هایم به ارزوهایم نمیرسند ارزوهایم بسیار دورند ولی درخت سبز صبرم می گوید
امیدی هست . خدایی هست این بار برای رسیدن به ارزوهایم یک صندلی زیر پاهایم می
گذارم شاید این بار دستم به ارزوهایم برس
د
..........
نوشته شده توسط آناهیتا در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ساعت 11:23 موضوع | لینک ثابت
|
سالها می گذرد روز به روز ماه به ماه و من اینجا آرام رو به دریای زمان مینگرم سالها بی منظور عابد موی پریشان توام و تو اندر خم یک کوچه تنگ به من زار نحیف بدلی خندیدی ... خنده ات بوی ملیحی میداد سخت آشفته شدم که چرا میخندی ؟؟ رفتم از کوی غریبانه ی شهر به فراسوی هوایی نمناک دست در دامن حق باز زدم و نشستم پی خاک فریاد برآورده فرود که خدا انسان کیست ؟؟؟ این خاک مگر انسان نیست ؟؟؟ یک وجب خاک چرا آدم نیست ؟؟؟ ای خداااااااا دل من سنگ که نیست ؟؟؟
|
نوشته شده توسط آناهیتا در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 ساعت 15:19 موضوع | لینک ثابت
ختم قرآن در روز جمعه 13 دي ماه به نيت آزادسازي غزه، هر فرد يك حزب به همراه ترجمه فارسي.
نوشته شده توسط آناهیتا در شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 12:51 موضوع | لینک ثابت
سلام همیشه وقتی می خوام شروع به نوشتن کنم دست ودلم میلرزه نمیدونم این چیزایی که دارم مینویسم اصلا برات مهمه یا نه ولی شاید یه جورایی دارم خودمو خالی میکنم
این روزها فقط دارم با خودم میجنگم نمی دونم چرا ولی اصلا تحمل خودمو ندارم احساس میکنم دارم زیر بار سنگینی له میشم هیچی هم نمیتونم بگم شاید نه حتما تمام خنده هام الکی و پوچه نمیدونم یه جور بدی شدم
نه تو کلاس حواسم جمعه نه موقع درس خوندن امتحانای پایان ترمم که داره میاد دارم خفه میشم
این روزا هوای بیرجند خیلی خوب شده انگار نه انگار که زمستونه ولی من نمیتونم لذت ببرم
میترسم نکنه افسرده شده باشم
دارم تمام شاد کننده های زندگیمو از دست میدم
احساس میکنم هیچکس نگرانم نیست
البته من هم نگران هیچکس نیستم حتی خودم !!!این پست رو میذارم به چند دلیل اول اینکه بهم بگین چکارم شده/؟
دوم اینکه دلمو خالی کنم و سوم اینکه بهتون بگم هر جای ایران که این پست رو میخونین دوستتون دارم....
نوشته شده توسط آناهیتا در دوشنبه نهم دی 1387 ساعت 10:40 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY